{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگین

Baby Doll
Jeongin/Y.n
P:3

شدیدا نیاز داشت به کسی که کنارش بشینه و بهش بگه که به گریه هاش گوش میده..
نیاز داشت به کسی که بغلش کنه و بهش بگه که همیشه کنارش میمونه..
نیاز داشت به کسی که بهش بگه همه اینا یروزی تموم میشه..
یروزی دنیا بلاخره روی خوشش رو بهت نشون میده..
تو تا ابد اینجوری نمیمونی..
.
.
بعد از 40 دقیقه بلاخره ماشین جلوی یه عمارت بزرگ نگه داشت..
بعد از اینکه در ماشین دقیقا طرفی که ا.ت نشسته بود توسط راننده باز شد از ماشین پیاده شد..
رفت کنار جونگین و همراش وارد خونه شد..
به استقبال ارباب جوان اون عمارت پیرزنی با چهره مهربون و دوست داشتنی اومد جلو و احترام گذاشت..
داخل عمارت همه خدمتکار ها به نشانه احترام کار هاشون رو رها کردن بودن و کنار در ورودی صف کشیده بودن و زمانی که ارباب پاش از در گذشت همه ادای احترام کردن..
قدرت چیزی بود که جونگین با تمام وجودش اون رو حفظ کرده بود..
ناسلامتی اون پسر خانواده یانگ بود..
بزرگترین خانواده مافیایی کره جنوبی..
برای جونگین قدرت یعنی احترام..
یعنی زمانی که پاشو تو محلی میزاره همه کسایی که اونجا هستن براش سر خم کنن..
این چیزی بود که جونگین و خانوادش سال ها بود که حفظ کرده بودن..
اونا خانواده معروفی بودن که حتی اگر کار خلافی هم میکردن پلیس هاهم کاری باهاشون نداشتن..
پس این قدرت بود..
احترام بود..
با قدرت احترام بدست میاوردن..
زمانی که جونگین وارد عمارت شد به پیرزن مهربونی که کنارش بود گفت که اتاق ا.ت رو بهش نشون بده بعد از اون جونگین مستقیم رفت سمت اتاق کارش..
اون خانم مهربون رفت سمت ا.ت و ازش خواست که همراهش بره..
ا.ت هم بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتاد..
کمی بعد روبروی در سفید رنگی ایستاده بودن..
پیرزن در رو اروم باز کرد و ا.ت رو به داخل هدایت کرد..

اجوما: تو از این به بعد تو این اتاق میمونی پس اگر چیزی نیاز نیاز داشتی فقط صدام کن..

اجوما داشت اتاق رو ترک میکرد که با صدای ا.ت سر جاش ایستاد و برگشت سمت ا.ت

اجوما: چیزی شده خانم؟
ا.ت: خانم من اینجا و ارباب اینجا رو خوب نمیشناسم میشه کمکم کنید؟

اجوما لبخند مهربونی زد و رفت کنار ا.ت رو تخت نشست..

اجوما: لازم نیست انقد رسمی باشی بهم بگو اجوما
ا.ا: چشم
اجوما: خیلی خب چی میخای بدونی؟
ا.ا: میشه اول درمورد ارباب بگید؟
اجوما: درمورد ارباب؟
-تو اون رو نمیشناسی؟
ا.ت: من..من امروز زمانی که از مدرسه برگشتم مامانم بهم گفت که بابام قمار کرده اما باخته برای همین شخصی قراره بیاد تا منو با خودش ببره بعدشم که تو همون لحظه این اقای یانگ اومد و بدون هیچ حرفی منو اورد اینجا
اجوما: ارباب چیزی بهت نگفت؟
ا.ت: فقط گفت خوشش نمیاد از حرفاش سرپیچی کنم
اجوما: اوه خیلی خب پس مثل اینکه لازمه درمورد ارباب بیشتر بدونی..
-ارباب پسر دوم خانواده یانگ بزرگترین خانواده مافیایی کره هستن
-ایشون یه بردار برزگتر که ازدواج کرده و یه بردار کوچیکتر دارن
-ارباب تو سن کم تیراندازی رو یاد گرفتن و چند سال بعد به خواست پدرشون برای ادامه درسشون به نیویورک رفتن و زمانی هم که برگشتن وارد شغل خانوادگیشون شدن و کارشون رو به بهترین شکل ممکن انجام دادن
-همین باعث شد که ایشون جانشین پدرشون بشن و الان تو این موقعیت باشن
.
.
ویو ا.ت
اجوما همه چیز رو درمورد جونگین بهم گفت و همه جای این عمارت رو بهم نشون داد..
اجوما بهم گفت ساعت 7 باید برم پایین برای شام پس تا اون موقع من یکم میخابم..
.
.
چند ساعت بعد
ا.ت ساعت 6 و نیم از خواب بیدار شد و از اتاق رفت بیرون
تو راه رو که داشت میرفت از جلوی اتاقی رد شد و صدای حرف زدن شنید..
دختر فوضولی نبود که بخاد بره کنار در تا حرفای اونارو بشنوه چون معتقد بود اگر موضوع به همه مربوط میشد اونا نمیرفتن تو اتاق همون طور که داشت راه میرفت با انگشتر تو دستش هم بازی میکرد که ناگهان انگشتر از دستش افتاد زمین و قل خورد سمت همون اتاقی که توش افرادی مشغول صحبت کردن بودن..
گوشه لبش رو گاز گرفت و لعنتی به خودش و این عادت مسخرش فرستاد..
درسته عادت داشت وقتی حوصلش سر میرفت یا استرس میگرفت با انگشتری که تو انگشت اشاره مینداخت بازی کنه..
اروم رفت سمت در تا انگشترش رو برداره..
مجبور شد برای برداشتن انگشترش از روی زمین کمی خم بشه..
زمانی که انگشترش رو از جلو در اون اتاق برداشت بلند شد تا بره پایین اما زمانی که بلند شد و با چهره توهم رفته شخص غریبه‌ای مواجه شد ترسید و همین باعث شد انگشتر دوباره از دستش بیفته..
دیدگاه ها (۰)

جونگین

جونگین

جونگین

جونگین

::forced love:: Part 2 ::ا/ت: (چیزی نمیگه و یکم هول شده)جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط